روبي پيره






٭
جبران خليل جبران ميگه:
"دوست تو حاجات برآورده توست .
او کشتزار توست که در آن با مهر بذر می‌افشانی و با سپاس درو ميکنی.
او سفره تو و اجاق توست .
زیرا که با گرسنگی به نزد او می‌آیی و برای آرامش و صفا او را میجویی."

یعنی دوست داشتن هم یه جور خودخواهیه... درست مثل داشتن بچه.
همون طوری که پدر و مادر خیلی به سر بچه نمیتونن منت بذارن ماها هم نباید از اونایی که دوستشون داریم توقع داشته باشیم... اونایی هم که ما رو دوست دارن واسه دل خودشون به ما محبت میکنن.... یعنی دوستی منطقا یه رابطه یه طرفه‌اس.




........................................................................................



٭
بيا گل واژه عشقو با تو هم صدا بخونم
تورو دوست دارم واي کاش تا ابد با تو بمونم.
... من پر از وسوسه خواب
واسه روياي رسيدن
من بي‌حوصله بي‌تاب......
ميون باور وترديد
ميون عشق ومعما
با تو هر نفس غريبم ...باتو هر لحظه يه دنيام... .



........................................................................................



٭
اين نوشتمو هيچ وقت فراموش نميکنم. چون با چنان حال وخيمي پشت کامپيوتر نشستم که محاله حالا حالاها فراموشش کنم.
حکايت از اين قراره که بعد از يک شکمچروني حسابي آمپر چسبوندم و رفتم به سمت دستشويي . هنوز در دستشويي رو باز نکرده بودم که مستخدمون مثل برق دويد جلوم و گفت که آب قطع شده. منو داري نميدونستم بخندم يا گريه کنم. يه ۲۰-۱۰ دقيقه اي چرخيدم .... ولي اوضاع خرابتر از اين حرفا بود.
چاره اي نبود . بايد خودمو مشغول ميکردم.
چه مشغوليتي هم بهتر از اينتر نت. روغن ريخته نظر امامزاده.. يه مطلب هم پست ميكنم.
خوب همين خودش شد يه پست ولي چون هنوز مجبورم اينجا بشينم يه شعر هم اضافه ميكنم. .
......
" ... پسر آواز را بس کن .
اگر آواز ميخواني
بخوان آواز آن بيمار بيکس را
که چشم بي‌فروغ خويش را با انتظاري تلخ
به راه دوستي ناديده مي دوزد
واز تک‌ضربه‌هاي پاي هر عابر
به اميد عيادت ها
لبان نيمرنگش ميشود خندان
به شوق آنکه با ديدار
شمعي در دل تنگش بر افروزد.... "

- شعر از مهدي سهيلي



........................................................................................



٭
اگه قرار باشه فردا بميرم دوست دارم
- دستهايم رابه تلاطم درياها ببخشم.
-چشمهايم را به درخشش ماه و ستاره‌ها.
-فريادم را به سکوت آبي شب‌هاي کوير.
-پاهايم را به لاک پشت پير دريايي.
-اشکهايم را به شب بوي تنهاي قصه هايم.
-شعرهايم را به آنهايي که دوستشان دارم ....
- دلم را اما به ماهي قرمز کوچکي مي‌سپارم که از دنيا تنها حوض تاريکي دارد....
.....
دوستان گرامي فقط در مورد ساير اعضا بذل و بخشش نكنين:)




........................................................................................



٭
يكم :
برا ساختن يه لوگو دور از جون حسابي جون كندم.
ولي حالا هر كاريش ميكنم بعد از يه 24 ساعت دوباره لوگوم غير قابل دسترسي ميشه. حالا ايراد از كجاست سر در نميارم.
دويم :
امروز جاتون خالي به جاي رفتن به كنفرانس تا ساعت 11 خوابيدم و سلانه سلانه برا ناهار خودمو رسوندم به اداره: بعد از ظهر هم اگه عمري باقي باشه يه 2-3 ساعتي ميخوام برم اسنوكر: به اين ميگن يه روز كاري مفيد.
سيم :
هنوز 4 روز از اومدن وزير به ساختمون جديد نگذشته تمام راه خاكيي كه ما 2 سال تو گل وشل ازش رد ميشديم آسفالت حسابي كردن. كارمنداي بيچاره كه آدم نيستن تو اين 2 ساله همش بايد اين راه خاكي رو ميومدن
چهارم:
بعضي وقتا به دالتونها هم سر بزنين اونجا با امضاي x_dalton يه چيزايي مينويسم..



........................................................................................



٭
يه همكار قديمي داريم كه ميگه روزاي ابري و غير آفتابي جز روزاي زندگي من نيست.
ميگه اگه خدا هم مي‌خواد ميتونه اونا رو جز‌ء عمرم حساب كنه ولي من خودم اونا رو جزء زندگيم حساب نميكنم.
اينا رو گفتم چون امروز بعد از تقريبا يه هفته بارون و ابر بالاخره آفتاب داغ و آسمون آبي رو دوباره ديديم.
....................
نازنين افشين جم دختر ايراني/کانادايي در اولين دوره مسابقات دختران شايسته که در چين برگزار شده دوم شد. خبرش رو ميتونيد اينجا بخونين.
.......................
ديروز يه نيم ساعتي برا فوق درس خوندم. فکر کنم واسه شروع بد نباشه.
......................
سيستم نظر خواهي بلاگم هم تازگي خيلي شخمي شده. حالا اشکال از کجاست :الله اعلم.



........................................................................................



٭ خوبي اين انفولانزاي افغاني اينه كه
ديگه حتي اگه دلت بخوادهم نميتوني سيگار و پيپ بكشي.
ديگه حتي اگه دلت بخوادهم نميتوني بري باشگاه سامان و 4 ساعت اسنوكر بازي كني و لخت مادرزاد برگردي خونه
ديگه حتي اگه دلت بخواد هم نميتوني اونايي روكه دوسشون داري ببيني.
ديگه حتي اگه دلت بخواد هم نميتوني غروب 4 شنبه و 5شنبه رو بري استخر وسونا.
ديگه حتي اگه دلت بخواد هم نميتوني غير از سوپ و مرغ آب‌پز چيزي بخوري.
ديگه حتي اگه دلت بخواد هم شبا از زور تب خوابت نميبره.
......
با اجازتون تا شنبه مرخصي استعلاجيمون رو تمديد ميكنيم . بعدش ايشالله در خدمتيم.
خوش باشيد وسلامت.



........................................................................................



٭
وقتي كه معتادباشي حتي اگه مسافرت هم بري دنبال اعتيادتي .
يعني حتما بايد يه سوراخو برا وبگردي پيدا كني.
حالا فرق نميكنه جواديساري كنارت بخونه يا شكيرا.
دوس دارم تنها باشم . ولي تنهاي تنها نه.
فقط حوصله بعضي‌ها رو ديگه ندارم.
البته ميدونم كه مشكل از طرف خودمه. چند روز ديگه دوباره درست ميشه: چه كنيم ديگه اخلاقمون شخميه ديگه!
" نه مرا حسرت به رگها مي‌دوانيد آرزويي خوش
نه خيالي رفته ‌ها مي‌داد آزرم "



........................................................................................



٭
چه ميشود کرد؟
وقتی بعد از مدتها به خوابم می‌آيی.
خيلی چيزها بود که بايد از تو می‌پرسيدم.
خيلی چيزها.
آنشب که مرا در اين عالم حسرت
تنها گذاشتی و رفتی نه که راه را گم کردم
که بيراهه‌ها زياد شدند.
شيطانِ دل شاگردانش را فرستاده بود.
ودست هر کدام
چيزی داده بود که دلم را می‌برد.


........................................................................................



٭
شباي قدر اين رمضون هم گذشت ... وچه قدر برا من بي...گذشت . همه چيز برام عادي شده. واکسينه شدم .
حتي دعاهايي رو که ميخونم مثل يه شعريه که حفظ کردم. الفاظي که بدون توجه به معنيش همينطوري سر زبون ميارم. از خودم بدم مياد.

" روزها و شبها رفت
من بجا ماندم در اين سو
شسته ديگر دست از كارم
نه مرا حسرت به رگها مي‌دوانيد آرزويي خوش
نه خيالي رفته ‌ها مي‌داد آزرم "

پي‌نوشت: شعر از سهراب سپهري



........................................................................................



٭
يکم :
شنبه رو به خودم مرخصي استعلاجي دادم ... به قصد قربت.
ولي ديگه فکر امروز رو نکرده بودم که بعد از ۴ روز تعطيلي چه جوري ميخوام برم سر کار.
دويم: .....................
سوداب هم بعد از افطاريي که دعوتمون کرد برگشته به جمع رفقا و داره مينويسه
سيم: .....................
امروز تو مدرس يه تصادف کوچيک کردم . مقصر راننده کناري بود . به خاطر عجله مجبور شدم بي‌خيالش شم.
چهارم: ....................
پرشين‌بلاگ هم که فعلا شخم شده .
پنجم: .....................
من يک معتادم.
" امروزهم
ما هر چه بوده‌ايم همانيم
ما باز ميتوانيم........... ما همزاد عاشقان جهانيم "





........................................................................................



٭
نيکي به من ميگه تو آمادگي هر نوع اعتيادي رو داري. واين اعتياد هر چيز ساده‌اي ميتونه باشه: مثل عادت به خوردن زيتون.
من هم واسه اثبات اين نکته که هيچ وقت به هيچ چيز جز ترياک ! ( دواي بي درمون دردا) اعتيادپيدا نمي‌کنم يه هفته‌اي سعي کردم دور از وبلاگ و مسنجر وهر چيزي که منو ياد وبلاگ و اينترنت ميندازه باشم .
روزا هم فقط يه ۱ ساعتي تو سايت‌هاي خبري! مي‌چرخيدم. همينو بس. البته مصرف اسنوکرم حسابي رفته بود بالا.
البته همچين بد هم نميگذشت. يعني ملالي نبود به جز دوري دوستان.

" مي‌رفت آب و مي‌خواند: آن دوردست دريا
آغوش اشتياق گشوده‌است...... آن دوردست دريا "



........................................................................................



٭
اول: هر كاري كردم نتونستم اين مطلبي رو كه چند دقيقه پيش نوشتم پست كنم چون copy-paste عمل نميكرد و به قول محسن شده بود شخم.
دويم: فردا شب افطاري خونه z-dalton هستيم. من كه از امروز رفتم پيشوازو چيزي نميخورم تا يه حال حسابي به z بدم.
سيم: 4شنبه شب ميخوام برم استخر سوخته ‌سرايي. آب‌بازا وسوناكاراش بفرمان تو.
چهارم: تاخيراي اين ماهم رفته رو 40 ساعت . همين جوري پيش برم 40% حقوقم پريده.



........................................................................................



٭
وقتي که يه هفته مطلب ننويسي نتيجش اين ميشه که ۴ تا چيزي رو که ميخواستي بنويسي سوخت ميشه:
ديگه اين موضوع که تو موقع تصفيه ‌حساب دانشگاه کارت دانشجوييت رو تحويل ندي( عوضش جريمه هم بشي ) وبا همون کارت دوباره بتوني برگردي به دانشگاهت و پاي صحبت‌هاي شيرين خانوم عبادي بشيني هيچ جذابيتي نداره.
ديگه از اينکه بنويسي y دالتون تو يه روزي که خيلي عجله داشته دچار پارگي قسمت حساسي از شلوارش شده خيلي حال نميده.
ديگه از اينکه بنويسي بعد از ۳هفته خودت رو تو سالن بيليارد خفه کردي .جوري که آخر شب ديگه ناي رو پا وايسادن رو نداشتي خيلي برات جالب نيست.

ولي يه چيزي رو ميتوني هنوز هم بنويسي اوونم اينه که سال به سال دريغ از پارسال. از رمضون امسال هم فقط نخوردنشو انجام داديم


........................................................................................



٭
يكم: اين آگهي‌هاي تلويزيوني هم حكايتي شده واسه ما.
همسايمون شده "شومن "و سس ترانه رو تبليغ ميكنه. بيچاره چه عشقي هم ميكنه. ديشب 2 ساعت سر كارش گذاشتم .كه بيا تو فيلم كوتاهي كه ميخوام با دوستم بسازم بازي كن .... آخر شب از عذاب وجدان خوابم نميبرد.
--------------------------
دويم :يه خبر كه احتمالا بعضي‌هاتون شنيدين اينه كه وزير امور زنان افغانستان حضور ويدا صمدزي رو تو مسابقات دختر زمين محكوم كرده.
---------------------------
سيم :ناكام از دنيا نريم يه جوك بي مزه هم تعريف كنيم:
( قبلا به3 دليل عذر خواهي ميكنم.)
يه روز يه تركه يه سوتين رو زمين ميبينه.ميگه:الهي بميرم .كلاه لاله ولادن بوده



........................................................................................



٭
پاييزرا خيلي ‌ها دوست دارند.
خيلي ها هم آن را يك بهار ديگه ميدانند: بهاري با رنگ‌هاي گرم با رنگين كماني از رنگ‌هاي زرد تا قرمز.
صداقتي عريان كه در‌آن طبيعت زيبايي‌هاي عاريتي و بي‌دوامش را وا مينهد وصداقتش را به تماشا مي‌آورد.

.... و من نياز به دستان مهربان آفتاب را بيشتر حس مي‌كنم.


........................................................................................



٭ چند وقتی هست که خيلی بی‌حوصله شدم . يه دليلش ميتونه خرابی سيستم تهويه محل کارم باشه.
زندگی کردن امروزی همينه ديگه : چون مجبوری تو برجی کار کنی که واسه بهم نخوردن تيپ نما پنجره‌هاش باز نميشن. اگه يه روز شبکه کامپيوتريش يا تهويه‌اش مشکل پيدا کنه بايد بری بميری.
حالا آدميزاد توش مهم‌تره يا پرستيژ شرکت و تيپ‌ساختمون .... بماند.

" ميخواهم آب شوم در گستره افق.
آنجا که دريا به آخر ميرسدو آسمان آغاز ميشود.
ميخواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته يکی شوم
حس ميکنم و ميدانم.. دست می‌سايم و می‌ترسم
باورميکنم و اميدوارم‌که هيچ‌چيز با آن به عناد برنخيزد"



........................................................................................



٭ اصفهان هم از اوون شهرهايي كه مثل تيريز فكر ميكنم سالها توش زندگي كردم .
يه جورايي برام با تهران فرقي نداره . اصلا توشون احساس غربت نميكنم.... بگذريم.
ديشب كه از اصفهان بر مي‌گشتم فكر ميكردم چه‌ قدر حرف واسه نوشتن دارم.
ولي آلان چنان بي حوصله هستم كه دلم ميخواد زودتر بگيرم بخوابم.





........................................................................................



٭ تو نوشته شنبه ۴ اکتبر يکي از دوستان نظري نوشت که اوونو بدون کم وزياد ميارم اينجا ( گر چه كم نيستن اوونايي كه مثل سيد مرتضي وبلاگ نوشتن و وبلاگ خوندن رو فقط مختص قشر بيكار و كم سواد و به قول خودش يله و بي‌قيد ميدونن ولي ... قضاوت هم بر عهده خودتون) :

ُ ُدوستم سلام
اميدوارم يک نگاه واقعي به خودت بکني
تو با اين همه استعداد چرا بايد اينطور يله و رها يا بي‌قيد به نظر برسي؟
يک هدف متعالي براي خود در نظر بگير و کارهايت را با آن بسنج و مراقب باش
انسان زودتر از آنچه فکر مي‌کند پير مي‌شود و سرمايه ‌اش را از دست مي‌دهد و مثل من واقعا پير و سست کم‌حوصله و کاهل مي‌شود
اسم خودت را هم انسان بگذار يا اسم ديگري که قابل باشد. سليقه و ذوقت پس کجا رفته
آن شعر سعدي را يکبار براي خودت تا آخر بخوان که مي‌گويد
تن آدمي شريف است به جان آدميت ُ ُ



........................................................................................



٭ امروزو با اين شعر فريدون مشيري آغاز ميکنم:
" نه عقابم نه کبوتر اما
چون به جان آيم در غربت خاک
بال جادويي شعر
بال رويايي عشق
مي‌رسانند به افلاک مرا"



........................................................................................



٭ يه مسافرت ۱ روزه تا بابلسر.
به عشق منصور و دريا وجنگل و دماوند و... .
چه آهنگ توپي .... ميخوام برم دريا کنار... .
عجب هوايي داره اين امامزاده ‌هاشم.
چه درياي آرومي... چه قليوني... عجب خربزه شيريني... چه همسفرايي.
گر چه سوداب هست ولي جاي نيکي خالي
حيف که فقط يه روز بود.
... خاطرات شمال محاله يادم بره...



........................................................................................



٭ ديشب به معنای واقعی کلمه جون کندم.
اخبار ساعت ۲۴ شبکه تهران رو ديدم و آماده شدم برا خوابيدن.
يه ساعتی گذشت ولی مگه خوابم می‌برد.
متکا رو پرت کردم رو زمين و از تخت اوومدم پايين.
... فايده‌ای نداره . زمين خيلی سفته دوباره برگشتم رو تخت.... هنوز از خواب خبری نيست
ساعت ۵/۳شد.... رفتم سر وقت يخچالو يه شکم سير خربزه خوردم.
حالا مگه ميشه با اين شکم پر خوابيد. ضبط رو روشن کردم . قاطی کيف و کتابا روزنامه شرق ۵ شنبه رو پيدا کردم.
... ساعت تقريبا ۵/۶ صبح شد . خوب يه خورده دراز بکشم خستگی ستون فقراتم در بره.
چشامو وا کردم ۵۰/۹ .... وای جلسه ساعت ۱۰ بگو.... الو پيک موتوری؟




........................................................................................



٭ اواخر سال ۷۸ بود. تازه سرپرست کارگاه شده بودم. کارگرای ثابتمون همگی افغانی بودن . تو اين کارگرا يه مرد سی وچار پنح ساله بود که به همه چی ميخورد الا کارگر. حتی کلنگ زدن هم بلد نبود.
پاپی دوستاش شدم که اين کيه وچه کارستو و... .
خلاصه معلوم شد که آقا درس پزشکی خوندن و يه پا دکترن. اول باورم نشد. خودشو صدا کردم . بعد از اينکه فهميد اخراجش نميکنم. اعتراف کرد که تو کابل درس پزشکی خوونده و اوومده ايران کار کنه تا بتونه با پولش اوونجا مطب و داروخوونه بزنه. آخه ميگفت تو افغانستان دکترا بايد حتما داروخوونه هم داشته باشن.
بازم باورم نشد: گفتم ميخوام جعبه کمک‌های اوليه درست کنم : زود باش ليست دارو بده. تو ۲ صفحه برام ليست دارو نوشت. هنوز دست‌نوشتشو دارم .
آوردمش و گفتم تو ديگه نمی‌خواد عملگی کنی . من يه آبدارچی تميز ميخوام.
*********************************
ديشب گوشه گير و محمد اومده بودن خوونمون. ميخواستيم فوتبالو با هم ببينيم. ولی غم چشای گوشه‌گير نذاشت از فوتبال چيزی بفهمم. چشام به تلويزيون بود ولی فکرم... .


........................................................................................



٭ اين دالتون‌های تخفه هم عکسشونو تو وبلاگشون گذاشتن( حالا خوبه که خودم هم جزوشونم)


........................................................................................



٭ توبه
چشامو که وا کردم ديدم ساعت ۵/۹ صبحه.
منم ساعت ۱۰ جلسه داشتم. با يه جمعي که کوچکترينشون حداقل ۲ برابر من سن داشت.
هول هولکي دوش گرفتم و به پيک موتوري زنگ زدم .
وسطاي راه زير پل کريمخان بوديم که ديدم راننده موتوره ميگه يا اباالفضل و چند ثانيه بعد... يه چرخ قشنگ تو هوا و گرومپ... با سر خوردم تو کمر موتوري . اوضاع اول خنده‌دار بودولي بعدا خراب شد
من چيزيم نبود ولي موتوري ناله ميکرد.
چاره‌اي نبود موتورو با زحمت بلند کردم و موتوري بيچاره رو رسوندم به بيمارستان.
...بيچاره اوونايي که من کارفرماشونم


........................................................................................



٭ فکر کنم کاپيتان نمو راست ميگفت.
يه هفته پيش دلم برا باروون پاييزي تنگ شده بود.
ولي حالا که يه روز تا پاييز بيشتر نمومنده دوست ندارم پاييز برسه.
ُ ُروزها و شب‌ها رفت
من بجا ماندم در اين سو شسته ديگر دست از کارمُ ُ

شايد به خاطر اينکه يادم ميفته وقتي که بچه‌تر بودم از اوومدن پاييز و رفتن به مدرسه چقدر غصه دارمي شدم.
بيدار شدن صبح‌ها يه طرف؛ بستن بند کفش و لباس پوشيدن يه طرف (آخه تا کلاس پنجم بلد نبودم بند کفشم رو ببندم) نرفتن به دستشويي مدرسه هم يه طرف.
بعد از ظهر ها هم تا از مدرسه برميگشتم شب شده بود و ديگه از بازي و کوچه خبري نبود .
من بودم و ... قصه هاي مجيد .
ُ ُ نه مرا حسرت به رگها مي‌دوانيد آرزويي خوش
نه خيالي رفته‌ها مي داد آزارمُ ُ




........................................................................................



٭ اوون وقتا ميتونستم ساعت ها بهت فکر کنم
ولي آلان نميدونم
اوون وقتا ميتونستم مدت ها منتظر نامه‌هات بمونم
ولي حالا نميدونم
اوون وقتا ميتونستم ساعت‌ها بيدار بمونم تا برات شعر بگم
ولي آلان نميدونم
اوون وقتا ميتونستم خيلي دوستت داشته باشم
... ولي حالا هم دوستت دارم


........................................................................................



٭ يکي از همين روزها بود
زمان زيادي از اولين ديدارمان نگذشته بود
هر دو ساکت بوديم
و هر دو منتظر تا ديگري سخني بگويد
ولي از اين سکوتمان هم لذت مي‌برديم
انتهاي چشمهايمان را مي‌ديديم
بي واسطه هجاهايي که بايد از لب‌هايمان خارج مي‌شد


........................................................................................



٭ من و تهران مثل هميم
هر دو خاكستري
هر دو تا منتظر بارون ياييزي


........................................................................................



٭ مطلب زير عينا نظر z دالتونه (سوداب) در باره پيشنهادي که من به اوون و y ( بقيه دالتون‌‌ها ) دادم تا فعلا تو وبلاگ من مطلب بنويسن . واوونو بدون تغيير اينجا ميارم:
"خيلي خوبه که آدم يه دوستي داشته باشه که وقتي تو خونه خودش مشکلي پيش مياد دعوتش کنه به خونه خودش اما چند تا مطلب هست:
۱-مهموني يه روز دو روز ده روز ولي وقتي معلوم نيست چقدر طول مي کشه بهتره اينکار نشه به قول معروف ميهمان گر چه عزيز است ولي همچو نفس خفه ميسازد اگر آيد و بيرون نرود .
۲-اين اقا روباهه يه سبک و سياقي واسه خودش داره که بازديد کننده ها لابد خوششون اومده و ميان اونو مي خونن و با اومدن من با اين طرز نوشتن حتما فراري مي شن
۳- اصولا من تو اون وبلاگ قبليم يه عضو نا جور بودم که نميدونم چي شد بر خوردم تو اون دوتاي ديگه. اونا مدزسه ميمي دانشگاه دالي دفتر فه اي و هزار تا مزيت دگه که من از اونا بي بهره ام و ديگه نمي خوام اشتباه اونورو اينجا تکرار کنم
۴-وبلاگ xyz هنوز يه خواننده داره که هميشه مياد و ميبينه چيزی ننوشتيم و ميل ميزنه و تشويقمون می کنه که بنويسيم و بخاطر اونم که شده بايد اونجا يه چيزی نوشته بشه(همينجا از بارانه عزيز تشکر می کنم) و اين اقا روباهه اگه فقط يه لينک بده که بدونن نوشتيم کفايت می کنه
ومهمتر از همه اينکه اين آقا روباهه خيلي کلکه و اصولا هيچ کاري رو بي حساب کتاب نميکنه معلوم نيست آدم وقتي ميره خونش سالم در بياد تازه اگرم سالم در بياد حرف مردم هميشه پشت سرشه .
بازم از Xدالتون يا همون آقا روباهه واسه اين بيشنهاد و دعوتش تشکر می کنم "
"z دالتون"



........................................................................................



٭ سلام .نمي دونم استفاده از اعتبار ديگران براي انجام کار خودت اون هم مفت و مجاني کار درستيه يا نه .ولي به هر حال اين روباه پير مکار نمي دونم با چه نيتي مي خواد که ما( y , z) اينجا مطلب بنويسيم .به هر حال فکر بدي نيست و لطفي کرده بنده خدا .
يک سري خبرها هست که خيلي منو خوشحال کرده و خيلي دوست دارم به شما هم بگم و اون ازدواجهاي اينترنتيه .تو يه دنياي ماشيني و اينترنتي هيچ چيزي جذابتر از ازدواج ۲ نفر کاربر نيست .
خورشيد خانوم که اولين وبلاگ نويس زن ايرانه با يک وبلاگ نويس ديگه که اونو نمي شناسم ازدواج کرده و پينکفلويديش با پيام چرندياتي عقد کردن که واقعا خيلي حال کردم :))
ايشالا اين روند ادامه پيدا کنه :)
اين z هم خيلي خودش رو .... مي کنه و فعلا ناز مي کنه .
y دالتون


........................................................................................



٭ از امروز قراره بقيه دالتون‌ها هم بيان اينجا بنويسن ( منظورم y و z دالتونه).
چون اينجوري که بوش مياد فعلا بلاگ اسکاي مرخصه . اين دو تا هم بدجوري تو نوشتن تنبل شدن.
البته از اول اشتب زديم که رفتيم سراغ بلاگ‌اسکاي.
به هر حال اگه تا هفته هاي آينده بلاگ سه نفرمون تو اسکاي درست نشد؛ يه بلاگ ۳ نفره درست درمون راه ميندازيم.
پس تا اوون وقت ۲ تا مهمون دارم.



........................................................................................



٭ با عرض امتنان و تشکر از لطف همه دوستان که محبت کردند و شرمنده
ولي مثل اينکه اراده‌ام هم عينهو خودم مشکل داره. نه ميتونم بيلياردو ترک کنم نه اينترنتو. خدا پدر پرويز(رئيسم) رو بيامرزه که به قول y دالتون کامپيوتراداره رو برا همين کارا خريده .


٭ امشب دوباره خوابم نمي‌برد؛
مثل اوون شب‌هايي که براي کنکور درس مي خواندم.
مثل شب‌هاي امتحان که نه ميخوابيدم و نه درس ميخواندم.
... گم بودم:لاي کتابها ؛ اوهام و آرزوهاي مختلف؛
ساعتها ميگذشت صفحه همان صفحه بود. ورقي نخورده بود...
آرزوها اما از جنس ديگري بود. از جنس امشب نبود


........................................................................................



٭ مثل اينکه يکي ديگه از موارد اعتيادمون رو هم مثل بيليارد بايد بذاريم کنار:
اينجوريا که بوش مياد تا يکي دو ماهي تو خوونه کامپيوتر نداريم يعني اينکه ديگه از فعاليت‌هاي شبانه و اينتر نتي فعلا خبري نيست.
خوب چه ميشه کرد. با شرايط جديد هم بايد ساخت ديگه.
ُ ُفرصتي باشد اگر باز در اين آمد و رفت
تا همين امشب و فرداست بيا تا برويمُ ُ


........................................................................................



٭ ساعت ۱۱ شب.
مکان :جلوي خونه اسد.
در خونه باز ميشه.
مردي حدودا ۶۵ ساله چند بار از لاي در اينور و اوونور رو نگاه ميکنه.
سپس با سرعت هر چه تمام تر به سمت خونه همسايه ميدوه.
در حالي که کيسه اي بزرگ دستشه.
- اسد بابات چه کار ميکنه؟
-م..........
-چي؟
- بابام برا اينکه سر برج ۱۰۰ تومن به آشغالي نده آشغالامونو هفتگي جمع ميکنه و قايمکي همشو جلوي خونه همسايه ميذاره.
ماهي هم يه بار با همسايه دعواش ميشه
يه بار هم با آشغالي
راستي چه اصراريه تا 4 كلام حرف نزديم ميخوايم بدونيم طرف متاهله يا مجرد
پيره يا جوون
....
...
صد رحمت به بابا اسکروچ(باباي بزرگ)!




........................................................................................



٭ فراخوان
لطفا در صورت مشاهده عکس يک روباه مذکر خوش‌تيپ
آنرا به آدرس صاب‌وبلاگ بفرستيد.احتمالا عکس‌هاي رسيده در نمايشگاهي به نمايش در ‌مي‌آيد.


........................................................................................



٭ شده تا حالا با خودت هم غريبه بشي؟
يا ببيني سايه ات هم مي‌خواد خفت کنه؟
شده مجبور باشي براي يه قلوپ آفتاب سرت رو بذاري زير پات؟
شده ...
ُ ُدو رکعت آه از دل برکشيدم
دوباره سادگي را باب کردمُ ُ



........................................................................................



........................................................................................



٭ بابا ما خيلي دل نازکيم.
اين دو تا سيستر ( بارانه و حوري )سر مطلب قبلي ( به قول مدرسه ميمي‌ها ) ما رو بردن زير راديکال.

که چرا نگفتي شعره از کيه؟
..و خلاصه روشون نشده بگن د... .
ما هم تو همون کامنت‌ها نوشتيم که بابا شعره رو تو گيومه گذاشتيم.
يعني چي؟ يعني شعر از من نيست.
گناه کردم که اسم شاعرش رو هم يادم نمياد.



........................................................................................



٭ "چه سود گر بگويمت
كه بي تو با خيال تو
به مي پناه برده‌ام
و نقش آن دو چشم قصه گو
به جام پرشراب ديده ام"



........................................................................................



٭ "اي شب به من بگو که امشب ستاره‌ها , نجواگر زمزمه عشق کيستند؛"
اي شب به من بگو که امشب بادها , کدامين عاشقانه را نيوش ميکنند؛
اي شب به من بگو که امشب مهتاب , آيينه چهره کدامين ماهرو ميشود؛
اي شب به من بگو که امشب .... مرا چه ميشود....


........................................................................................



٭ اينم يه شعر نقلي و کوچولو از پوپک:
تو در ميان جمعها
چون گل ميان خاري
از بهر من چو بالي
چون سبزه ي بهاري
گه بي نياز و نازي
گه پر ز ناز و آزي
گه پر تلالو و رنگ
گه پر ز ناز و نيرنگ
زين چار پنج و پنجه
مرداد گرم و خسته
بين چه به بار نشسته
اين روز باد خجسته
روبي ز دام رسته
در بين ما نشسته



........................................................................................



٭ اولين ساعات پنجم مرداد ماه؛
بيمارستان پاستور نو
کودکي با وزن ۳۴۵۰ گرم
و پسري متولد مرداد



........................................................................................



٭ امروز خورشيد نبود.
باران هم نيامد.
غروب شده‌است ؛
آدم‌هاي كوكي راه رفته را باز مي‌گردند.
.. دوباره دلم هواي تو را مي كند؛
دست خيالاتم را مي‌گيرم؛
ومي روم آنطرف اين جنگل آهن؛
پشت خيابان هاي حقيقت درختان بلندي است كه
مرا پناه خواهد داد.تا آرام بارني ببارد

...حالا بگذريم
يه روباه پير چه خصوصيات ديگه‌اي ميتونه داشته باشه؟!


........................................................................................



٭ يه روباه پير چه خصوصياتي ميتونه داشته باشه؟!



........................................................................................



٭ بعضی وقتا تو صحبت‌های اماماو معصومين چيزايی پيدا ميشه که تو هيچ جای ديگه‌ای لنگشو نميشه ديد.
اين جمله رو يادم نيست که مال کدوم معصومه ولی شاه‌بيت مطلب امروزمه( الان ساعت ۵ دقيقه بامداد يکشنبه هست؛ يه ساعتی ميشه که از مسافرت برگشتم .به اين ميگن اعتياد به اينترنت و وبلاگ که به جای استراحت کردن بشينی وبلاگ بنويسی وبخونی)
"يا سخنی داشته باش دلپذير يا دلی داشته باش سخن‌پذير ."
ما که خوونواده بهمون ميگن بی خيال قسمت دوم:يعنی سخن‌پذير نيستيم. سخنانمون هم دلپذير نيست . حالا تکليفمون چیه؟!!



........................................................................................



٭ در روحم جزيره‌های ناشناخته‌ايي است که حرفهايم در آن مدفونند. جزيره‌های متروک فراوانند؛جزيره‌هاييکه در آنهاروزهای بسياری با صدای بلند آواز خوانده‌ام؛فرياد زده‌ام؛ وشب را در خيمه سياه سکوتش به بيداری نشسته‌ام... بايد خانه‌ي خاطرات گذشته ام را ترک کنم و به راه روياهای آينده بروم؛سفری از درون به درون... .وزمزمه میکنم

ُ ُدل من گرفته اينجا ز غبار اين بيابان
هوس سفر نداری...ُ ُ



........................................................................................



٭ يه روز وسط هفته بعد از يه ناهار سنگين و چرب. مکان دفتر معاون وزير. حاضرين: شخص معاون؛ ۳-۴ تا مدير ارشدو ۲-۳ تا کارشناس به اضافه چند کيلو ميوه و چند تا پارچ شربت و مقداری شکلات‌و بيسکوييت.
... بی مسب بذار از راه برسی بعد ۲ تا ليوان شربتو بده بالا.معده که نيست خيک پنيره.
- بابا مگه همين آلان ناهار نخوردی.ببين بيسکوييت به چه بزرگی رو يه دفعه کرد تو دهنش.اوهو.. اوهو ...(سرفه) آب بدين بهش خفه شد. (-گفتم بيسکوييت ياد زيرزمين خونه بزرگ افتادم. بابا اسکروچ(بابای بزرگ) يه وقتايي که مي‌خواست مارو خيلی تحويل بگيره از اوون بيسکوييتايي که از زمان جنگ احتکار کرده بود به عنوان پذيرايي ميفرستاد پايين. صد رحمت به نون خشک- ).
-غذای سنگين خوردن هم مصيبته ها . ببين رييس چه چرتی ميزنه!:آقا چرا اين کولر خنک نميکنه . خودش فهميده که تابلو چرت زده.
- آقا اين پروژه به کجا کشيد؟ - مهندس مشکلی نيست با اين بودجه‌ای که در نظر گرفتن تا ۷۰ سال آينده ان شاا... ساخته ميشه.


........................................................................................



٭ دهن‌کجی

امشب حتی قلمم‌هم با من نيست می‌آيد و نمی‌آيد.
پلکهايم با هم بيعت کرده‌اند.
خطوط دهن کجی ميکند
چه ميشود کرد؟ وقتی بعد از مدتها به خوابم می‌آيی.
خيلی چيزها بود که بايد از تو می‌پرسيدم.
خيلی چيزها.
آنشب که مرا در اين عالم حسرت
تنها گذاشتی و رفتی نه که راه را گم کردم
که بيراهه‌ها زياد شدند.
شيطانِ دل شاگردانش را فرستاده بود.
ودست هر کدام
چيزی داده بود که دلم را می‌برد .



........................................................................................



٭ بعد از راي‌زني هاي متعدد ضمن اصلاح مطلب قبلي در مورد جوات بودن ؛چگونگي عفت شدن را هم اضافه ميکنم
.. با عرض شرمندگي از دوستان جواد و عفت:
-چه طوری يه پسر جوات باشيم:
۱- هميشه حرف از وبلاگتون بزنين يادر مورد آخرين فيلمي که ديدين صحبت کنين . پاتوق اينترنتيتون هم
yahoo! messenger باشه.
۲ـ حتما سعی کنين به آرايشگاهی برين که بيشترين پول رو ازتون بگيره .
۳- شلوار لی کمتر از levise نپوشين .
۴- سعي کنين همه رفقا و متعلقين رو دور خودتون جمع کنين تا درمرکز توجهات قرار بگيرين.
۵ -به اندازه کافي ژل به سرتون بماليد. با مدل موي ترجيحا ميکروبي و خط ريش ميخي .
۶- داشتن ماشين پرايد سفيديا RD به همراه ۴ تا باند دابس.داشتن پيکان مدل۵۷ با لاستيکهاي دور سفيد امتياز ويژه دارد.فيات زرد هم قبوله
۷- گذاشتن آهنگ برره اي يا بابا کرم روي موبايل با گوشي z5 .
۸ -حتما تو نخ يه ساز سنتي باشين .
۹ـ پيپ کشيدن تو کافي‌شاپ رو فراموش نکنين .
۱۰-نوار خيالي نيست شادمهر و تکنو دابس رو تو ماشين بذارين. يه چيزي هم از آينه ماشين آويزون کنين(cd امتياز ويژه دارد).
۱۱- نوشيدني مورد علاقه ماء‌الشعير
۱۲- پاتوق: سالنهاي بيليارد آرياشهرو ستارخان بازي مورد علاقه ايت بال.
۱۳- شخصيت مورد علاقه : سلطان علي پروين!
۱۴- تيکه پاره کردن تعارف موقع سوارشدن به آسانسور.

.....
حالا در مورد عفت شدن يک دختر مينويسيم.البته بگذريم که بيشتر دختر خانوما با کلاسن!اينو هم اضافه کنم که چون شناختم از خانوما خيلي نيست ممکنه يه سري ازموارد از قلم بيفته.
۱- داشتن يه سگ از نوع پشمالو و بردن آن به همه جا
۲-پاتوقها:پاساژ گلستان و شهرک غرب.
۳-در جواب اين سوال که -چرا امتحانت رو بد دادي ؟فورا جواب بدين که شبش تا دير وقت مهموني بودين(پارتي).
۴- حتما در مورد رفتنتون به خارج(ترجيحا کانادا) صحبت کنين .
۵- ابراز اينکه به فوتبال علاقه اي ندارين خصوصا به نيکبخت واحدي.
۶- ماشينتون پزو ۲۰۶ باشه با پيش شماره موبايل ۲۰۶ وگذاشتن آهنگ هتل‌کاليفرنيا روي موبايل(اين مورد زياد يه پسراي جوات نمييومد به همين خاطر آوردمش تو قسمت عفت ها).
۷-علاقه به مدونا ومايکل جکسون و سوزان روشن.
۸- علاقه فراوان به فيلماي خارجي وبازيگرايي مثل دي کاپريو و تو ايران هم بهرام رادان.
۹- رفتن به سالن بدنسازي زعفرانيه و کافي شاپهاي گاندي.
۱۰- گذاشتن قرارها تو ميدون ونک
۱۱- خوردن فقط پيتزا سبزيجات و باقي گذاشتن چند تيکه از اوون .نوشيدني هم که معلومه :دلستر ليمويي
۱۲- سعي در قلمي نگه داشتن هيکلتون.
۱۳- تعريف خاطره از فلان فاميلتمون که تو خارج زندگي ميکنه.
۱۴- پوشيدن کفش لژدار يا تابستونه پا نما به همراه لاک قرمز
۱۵- گذراندن تعطيلات تو متل‌قو.
۱۶- علاقه شديد به عروسک
۱۷- گذاشتن لنز رنگي(از اوجب واجبات است).
۱۸- حتما مانتوتون رو ازهفت‌تير بخرين
بابا يکي جلوي اينوبگيره ساعت ۳ نصف شبه .شبايي که زود ميخوابي ۱۰ ميري سر کار واي به حال اينکه ساعت ۳ بخوابي.راستي اگه تو تکميل شدنش کمکم کنين خوب ميشه.



........................................................................................



٭ احتمالا تا حالا چيزای زيادی در مورد جوات و جواديت شنيدين؛ اينا رو هم بذارين روش.
چه طوری يه پسر جوات باشيم:
۱- هميشه حرف از وبلاگتون بزنين يادر مورد آخرين فيلمي که ديدين صحبت کنين .
۲ـ حتما سعی کنين به آرايشگاهی برين که بيشترين پول رو ازتون بگيره .
۳- شلوار لی کمتر از levise نپوشين .
۴- سعي کنين همه رفقا و متعلقين رو دور خودتون جمع کنين تا درمرکز توجهات قرار بگيرين.
۵ -به اندازه کافي ژل به سرتون بماليد .
۶ - ماشينتون پژو ۲۰۶ باشه با پيش شماره موبايل ۲۰۶
۷ـ حتما تو نخ يه ساز سنتي باشين .
۸ـ پيپ کشيدن تو کافي‌شاپ رو فراموش نکنين .
۹ـ نوار خيالي نيست شادمهر رو تو ماشين بذارين
۱۰- .................
ساير موارد رو به تدريج می نويسم .
حالا خودمونيم اينا با مشخصات باکلاسا چه فرقي مي‌کنه!




........................................................................................



٭ کسي نيست....
اگر بخواهم سهم سگها را کنار بگذارم
اگر بخواهم خاطراتم را به حراج بگذارم
اگر بخواهم روحم را به چوب‌رختي آويزان کنم
اگر بخواهم قلبم را در بطري شيشه‌اي بيندازم
اگر بخواهم صدايم را به جادوگر بفروشم
اگر بخواهم کالبدم را در قبر لجاجت بپوسانم
اگر بخواهم فکرم را در هرزگي محض غوطه‌ورکنم
اگر بخواهم تصويرم را از جهان قيچي کنم
اگر بخواهم مرگ را با خوردن چند حب ببينم
...... کسي نيست جلويم را بگيرد
راستي ... کسي نيست؟


........................................................................................



٭ آن گاه
که ياد تو
در من کودتاکرد
وعشق تو
مرا شکنجه داد
ونگاهت
آسمان گرفته دل را
به رگبار بست
ابرها قطره قطره باريدند
و من
به نشانه تسليم
دستمال سفيدی را
از جيبم در آوردم
و اشکهايم را
پاک کردم


........................................................................................



٭ آدما چند دسته اند ؟؟؟
يه دسته که عوامند : معلوم الحال !
دسته ديگه دانشمندان که همه چی رو ميخوان خودشون تجربه کنن . خوب و بد رو خودشون پيدا کنن . هزار و يک نفر هم که بگن فلان کارو نکن گوش نميدن و انجام ميدن .عينهو خودم
دسته آخری هم که عاقلان : نگاه ميکنن به ديگران و از تجربه های ديگران استفاده ميکنن. گاهی هم يه تجربه کم خطر انجام ميدن .
اما اين عاقل نبودن چقدر شيرين که ما دوست داريم عذاب بکشيم و سرمون به سنگ بخور ه ولی عاقل نباشيم.




........................................................................................



٭
يه نوزاد خوابيده تو بغل مادرو كه به قول لرى بايون حقيقي ترين ارامش دنيا رو داره مقايسه كنين با ادمايي كه تو شهر ها خصوصا تهران زندكي مي كنن.
ارامش صوتي كه قربونش برم , اسمون و اب وهوا هم كه تعطيله . روح و روان مردم هم كه اسير مسايل ماديه .
... خوش به حال روزاي كودكيمون .


........................................................................................



٭ سر وبلاگ
يه وبلاگ ساختيم ولي دور از جون عينهو خر تو گل مونديم! اخه تا حالا يه انشاء هم از خودمون ننوشتيم. تا راهنمايي که بابام انشاهامو ميننوشت؛تو دبيرستان هم با فلاکت و رشوه داددن به رفقا يه نمره ۱۰- ۱۲ مي گرفتم... .
.. حالا منمو يه کاغذسفيدويه مغز خالي عينهو جيبم (يکي نيست بگه اگه نوشتن بلد نيستي غلط کردي وبلاگ زدي . حتما جو گير شدي يا خواستي از قافله عقب نموني
ولي ... حقيقتا وبلاگ زدم که بنويسم.


٭ بهانه
اينجوري شروع شد؛ (همه بودن: گربه .گوسفند.حاجي.راننده.سوسک و ...) جمعشون جمع .يکيشون کم....روباه تو کوزه افتاد


........................................................................................



........................................................................................

Home